Warning: Declaration of Mfields_Walker_Taxonomy_Dropdown::start_el(&$output, $term, $depth, $args) should be compatible with Walker::start_el(&$output, $data_object, $depth = 0, $args = Array, $current_object_id = 0) in /home/kermeketab659/public_html/wp-content/plugins/taxonomy-widget/taxonomy-widget.php on line 364
Authors – کرم کتاب

محمدعلی جمال‌زاده

محمدعلی جمال‌زاده (زاده ۱۲۷۴، درگذشته ۱۷ آبان ۱۳۷۶) نویسنده معاصر ایرانی و از پیشگامان ساده‌نویسی فارسی بود.
در سال ۱۲۷۴ خورشیدی در خانواده‌ای مذهبی در اصفهان بدنیا آمد. وی فرزند سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی بود. در سیزده سالگی برای تحصیل به بیروت رفت.
او نخستین مجموعه داستان‌های کوتاه ایرانی را تحت عنوان یکی بود، یکی نبود در سال ۱۳۰۰ خورشیدی در برلین منتشر ساخت. به همین خاطر وی را آغازگر سبک واقع‌گرایی در نثر معاصر فارسی دانسته‌اند.

وی‌ در 1270 ش‌/ 1309 در اصفهان‌ به‌ دنیا آمد. پدرش‌، سیدجمال‌الدین‌ واعظِ اصفهانی‌ * ، از سادات‌ جبل‌ عامل‌ لبنان‌ و متولد همدان‌ بود و در دوره‌ جنبش‌ مشروطیت‌، به‌ سبب‌ وعظها و خطابه‌هایی‌ در باره‌ آزادی‌ و عدالت‌ كه‌ با زبانی‌ ساده‌ برای‌ آگاه‌ ساختن‌ مردم‌ بیان‌ می‌كرد، شهرتی‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود (جمالزاده‌، خاطرات‌، مقدمه‌ تقی‌زاده‌، ص‌ 13ـ 15؛ همو، یكی‌ بود یكی‌ نبود، ترجمه‌ انگلیسی‌ ، مقدمه‌ مؤید، ص‌ 3ـ4؛ متینی‌، 1376 ش‌ ب‌ ، ص‌ 714).

در 1286 ش‌/ 1325، پدرِ جمالزاده‌ او را به‌ لبنان‌ فرستاد و وی‌ در مدرسه‌ كشیشهای‌ فرانسوی‌ لازاریست‌ به‌ تحصیل‌ پرداخت‌ (جمالزاده‌، یكی‌بود یكی‌نبود ، ترجمه‌ انگلیسی‌، همان‌ مقدمه‌، ص‌ 4؛ متینی‌، 1376 ش‌ ب‌ ، همانجا). در همین‌ سال‌، پس‌ از به‌ توپ‌ بسته‌ شدن‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ به‌ دستور محمدعلی‌شاه‌ قاجار (حك : 1324ـ1327)، سید جمال‌الدین‌ در زندان‌ بروجرد به‌ قتل‌ رسید (متینی‌، 1376 ش‌ ب‌ ، همانجا). جمالزاده‌ كمتر از دو سال‌ در بیروت‌ زندگی‌ كرد و بعد از اقامت‌ كوتاهی‌ در قاهره‌، در 1288 ش‌/ 1327 به‌ پاریس‌ و از آنجا به‌ شهر لوزانِ سویس‌ رفت‌ و به‌ تحصیل‌ در رشته‌ حقوق‌ پرداخت‌. سپس‌ تحصیلات‌ خود را در شهر دیژون‌ ادامه‌ داد و در رشته‌ حقوق‌ لیسانس‌ گرفت‌ و در همین‌ سالها بود كه‌ ازدواج‌ كرد ( رجوع کنید به جمالزاده‌، خاطرات‌ ، ص‌ 30ـ 35؛ همو، یكی‌بود یكی‌نبود ، ترجمه‌ انگلیسی‌، همان‌ مقدمه‌، ص‌ 5).

با شروع‌ جنگ‌ جهانی‌ اول‌، گروهی‌ از روشنفكران‌ ایرانی‌ دربرلین‌ گرد آمدند و «كمیته‌ ملّیون‌ ایرانی‌» را تشكیل‌ دادند. جمالزاده‌ در 1294 ش‌/ 1333 به‌ آلمان‌ رفت‌ و به‌ این‌ كمیته‌ پیوست‌. كمیته‌ ملّیون‌ ایرانی‌ ــ كه‌ دولت‌ آلمان‌ از آن‌ حمایت‌ می‌كرد علیه‌ سیاستهای‌ مداخله‌گرانه‌ روس‌ و انگلیس‌ در ایران‌ فعالیت‌ می‌نمود. در همان‌ سال‌، جمالزاده‌ از طرف‌ كمیته‌ مأمور شد كه‌ به‌ بغداد و كرمانشاه‌ و تهران‌ سفر كند و با تبلیغات‌ و تأسیس‌ روزنامه‌ای‌ فارسی‌زبان‌، زمینه‌ شورش‌ برضد انگلیس‌ و روسیه‌ را فراهم‌ آورد (جمالزاده‌، یكی‌بود یكی‌نبود ، ترجمه‌ انگلیسی‌، همان‌ مقدمه‌، ص‌ 5 6؛ متینی‌، 1376 ش‌ الف‌ ، ص‌ 606). نتیجه‌ این‌ مأموریت‌، انتشار روزنامه‌ رستخیز، به‌ سردبیری ابراهیم‌ پورداود * ، بود. هم‌زمان‌ با این‌ فعالیتها، جمالزاده‌ با بعضی‌ از عشایر لر و كرد رابطه‌ برقرار ساخت‌ و لشكری‌ به‌ نام‌ «قشون‌ نادری‌» در كرمانشاه‌ تشكیل‌ داد، ولی‌ با آمدن‌ نیروهای‌ روس‌ و انگلیس‌، این‌ لشكر از هم‌ فرو پاشید و كوششهای‌ جمالزاده‌ و دیگران‌ برای‌ حفظ‌ آن‌ به‌ جایی‌ نرسید و جمالزاده‌ از استانبول‌ به‌ برلین‌ برگشت‌ (جمالزاده‌، یكی‌بود یكی‌نبود، ترجمه‌ انگلیسی‌، همان‌ مقدمه‌، ص‌ 6؛ متینی‌، 1376 ش‌ الف‌ ، ص‌ 607). در برلین‌، وی‌ با نشریه‌ كاوه‌ *، كه‌ به‌ همت‌ سیدحسن‌ تقی‌زاده‌ * و دیگران‌ تأسیس‌ شده‌ بود، به‌ همكاری‌ پرداخت‌. در 1296 ش‌/1335، به‌ نمایندگی‌ از كمیته‌ ملّیون‌ ایرانی‌، برای‌ شركت‌ در همایش‌ جهانی‌ سوسیالیستها به‌ استكهلم‌ رفت‌ و، با نشر مقالات‌ و ایراد سخنرانی‌، به‌ سیاستهای‌ روس‌ و انگلیس‌ و دخالتهایشان‌ در ایران‌ اعتراض‌ كرد (جمالزاده‌، خاطرات‌ ، ص‌ 35ـ36، 43؛ متینی‌، 1376 ش‌ الف‌ ، همانجا).

پس‌ از پایان‌ جنگ‌ جهانی‌ اول‌ و تعطیلی نشریه‌ كاوه‌ به‌ علت‌ مسائل‌ مالی‌، جمالزاده‌ در سفارت‌ ایران‌ در برلین‌ به‌ مترجمی‌ پرداخت‌ و مدتی‌ نیز سرپرست‌ دانشجویان‌ ایرانی مقیم‌ آلمان‌ شد (متینی‌، همانجا). در همین‌ سالها با چند نشریه‌ دیگر، از جمله‌ نامه‌ فرهنگستان‌ و علم‌ و هنر ، نیز همكاری‌ می‌كرد، ولی‌ این‌ نشریات‌ به‌ علل‌ مختلف‌ تعطیل‌ شدند. پس‌ از پانزده‌ سال‌ زندگی‌ در آلمان‌، جمالزاده‌ به‌ سویس‌ رفت‌ و در 1310 ش‌/ 1931 به‌ استخدام‌ دفتر بین‌المللی‌ كار در ژنو در آمد و در همین‌ سالها برای‌ دومین‌بار ازدواج‌ كرد (جمالزاده‌، خاطرات‌ ، ص‌ 40؛ كامشاد، ص‌ 6 8؛ افشار، ص‌ 13). او تا 1335 ش‌/ 1956، كه‌ بازنشسته‌ شد، در این‌ دفتر مشغول‌ به‌كار بود و تا پایان‌ عمر در ژنو به‌ سر برد. وی‌ در 17 آبان‌ 1376، در خانه‌ سالمندان‌ در ژنو درگذشت‌ (متینی‌، 1376 ش‌ الف‌ ، همانجا).

جمالزاده‌ نویسندگی‌ را با روزنامه‌نگاری‌ آغاز كرد و گر چه‌ در 36 سالگی‌ به‌ فعالیتهای‌ روزنامه‌نگاری‌ خود پایان‌ داد، تا پایان‌ عمر حدود دویست‌ مقاله‌ در نشریات‌ به‌ چاپ‌ رساند (برای‌فهرست‌ اهم‌ مقاله‌های‌ او رجوع کنید به افشار، ص‌ 27ـ37).

از نخستین‌ آثار جمالزاده‌ ــ كه‌ آنها را در دوران‌ اقامتش‌ در آلمان‌ و در باره‌ مسائل‌ سیاسی‌ و بین‌المللی‌ نوشت‌ كتاب‌ گنج‌ شایگان‌، یا، اوضاع‌ اقتصادی‌ ایران‌ (1295 ش‌/ 1335) است‌ كه‌ به‌ كمك‌ فرانتس‌ اوپنهایمر، اقتصاددان‌ آلمانی‌، به‌ آلمانی‌ ترجمه‌ شد ولی‌ متن‌ آلمانی‌ به‌چاپ‌ نرسید، و نیز كتاب‌ ناتمام‌ تاریخ‌ روابط‌ ایران‌ و روس‌ (1300 ش‌/1340) كه‌ بخشهایی‌ از آن‌ به‌ صورت‌ مقالاتی‌ در مجله‌ كاوه‌ چاپ‌ می‌شد (افشار، ص‌ 16؛ پروین‌، ص‌ 651). دیگر كتابهای‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ او عبارت‌اند از: آزادی‌ و حیثیت‌ (1338 ش‌)؛ خاك‌ و آدم‌ (1340 ش‌)؛ زمین‌، ارباب‌، دهقان‌ (1341 ش‌)؛ خلقیات‌ ما ایرانیان‌ (1345 ش‌) و تصویر زن‌ در فرهنگ‌ ایران‌ (1357 ش‌؛ افشار، ص‌ 22).

جمالزاده‌ با انتشار اولین‌ مجموعه‌ داستان‌ كوتاهش‌، یعنی‌ یكی‌ بود یكی‌ نبود (1300 ش‌)، به‌ شهرت‌ رسید (عابدینی‌، ج‌ 1، ص‌ 45ـ47). این‌ مجموعه‌، كه‌ شامل‌ یك‌ دیباچه‌ و شش‌ داستان‌ كوتاه‌ است‌، به‌ نظر بسیاری‌ از منتقدان‌، مهم‌ترین‌ اثر جمالزاده‌ است‌ كه‌ او را به‌ عنوان‌ نویسنده‌ای‌ پیشگام‌ در میان‌ داستان‌نویسان‌ معاصر شناسانده‌ است‌ (مثلاً كامشاد، ص‌ 24؛ سپانلو، ص‌ 42). دیباچه‌ مجموعه‌ یكی‌ بود یكی‌ نبود را بسیاری‌ از منتقدان‌، «مانیفستِ» ادبیات‌ جدید فارسی‌ دانسته‌اند (برای‌ نمونه‌ رجوع کنید به درگاهی‌، ص‌ 104؛ قانون‌پرور، 1984، ص‌ 22). در این‌ دیباچه‌ جمالزاده‌، با نقد ذهنیت‌ سنّت‌گرای‌ نویسندگان‌ و ادبای‌ زمان‌ خود در ایران‌، كه‌ به‌ عقیده‌ او «همان‌ جوهر استبداد سیاسی‌ ایرانی‌» است‌، به‌ دفاع‌ از آنچه‌ «دموكراسی‌ ادبی‌» می‌نامد می‌پردازد (رجوع کنید به یكی‌ بود یكی‌ نبود ، ص‌ 1ـ2). به‌زعم‌ جمالزاده‌، داستان‌، یا به‌ قول‌ او رمان‌، بهترین‌ نوع‌ ادبی‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ دموكراسی‌ ادبی‌ است‌ و این‌ دموكراسی‌ می‌تواند از دو منظر جلوه‌ یابد: یكی‌ از منظر موضوع‌ و محتوای‌ داستان‌، كه‌ در این‌ صورت‌ نویسنده‌ باید با انتخاب‌ شخصیتهای‌ داستانی‌ خود از میان‌ مردم‌ عادی‌، به‌ شرح‌ آداب‌ و رسوم‌ آنان‌ بپردازد و دیگر اینكه‌ نویسنده‌، به‌ جای‌ استفاده‌ از «انشاهای‌ غامض‌ و عوام‌ نفهم‌»، زبان‌ روزمره‌ مردم‌ عادی‌ را در نوشته‌ خود به‌ كار گیرد. به‌ عقیده‌ جمالزاده‌، چنین‌ داستانهایی‌ نه‌ تنها به‌ جمع‌آوری‌ و حفظ‌ «كلمات‌ و تعبیرات‌ و ضرب‌المثلها و اصطلاحات‌ و ساختهای‌ كلام‌ و لهجه‌های‌ گوناگون‌ یك‌ زبان‌» می‌انجامد، بلكه‌ مردمِ طبقات‌ و مناطق‌ مختلف‌ كشور و دیگر مناطق‌ دنیا را با یكدیگر آشنا می‌سازد ( یكی‌ بود یكی‌ نبود ، ص‌ 6ـ 8). جمالزاده‌ به‌ طور كلی‌ ساده‌نویسی‌ را به‌ نویسندگان‌ ایرانی‌ توصیه‌ می‌كند و شاید به‌ همین‌ سبب‌، مضمون‌ اولین‌ داستان‌ مجموعه‌ یكی‌بودیكی‌ نبود ، یعنی‌ «فارسی‌ شكر است‌»، در باره‌ ساده‌نویسی‌ و ساده‌گویی‌ است‌ ( رجوع کنید به تلطف‌، ص‌ 50 -53). در این‌ داستان‌ جمالزاده‌ آدمهایش‌ را از طبقات‌ مختلف‌ برمی‌گزیند تا آشفته‌ بازار زبان‌ خواص‌ و پیامدهای‌ آن‌ را برای‌ مردم‌ عادی‌ و زبان‌ فارسی‌ نشان‌ دهد ( رجوع کنید به خرمی‌، ص‌ 35، 139). زبان‌ به‌ اصطلاح‌ فارسی‌ شیخی‌ كه‌ معجونی‌ است‌ از واژه‌ها و عبارات‌ عربی‌، و گفتار نامفهوم‌ فرنگی‌مآب‌ تازه‌ از فرنگ‌ برگشته‌ای‌ كه‌ تركیبی‌ نامأنوس‌ از لغات‌ فارسی‌ و فرانسه‌ است‌، نمونه‌های‌ طنزآمیزی‌ از آشفتگی‌ زبان‌ فارسی‌ را به‌ خواننده‌ نشان‌ می‌دهد. داستان‌ در زندانی‌ اتفاق‌ می‌افتد كه‌ جوان‌ روستایی‌ بخت‌ برگشته‌ای‌ بی‌جهت‌ در آن‌ گرفتار آمده‌ است‌ و در آن‌ یك‌ شیخ‌ و یك‌ مرد فرنگی‌مأب‌ هم‌ زندانی‌ هستند. جوان‌ روستایی‌ كه‌ نمی‌داند چرا زندانی‌ شده‌، علت‌ را از آنها می‌پرسد ولی‌ از فارسی‌ نامفهومشان‌ چیزی‌ نمی‌فهمد و می‌پندارد كه‌ با زبان‌ جنیان‌ صحبت‌ می‌كنند (برای‌ نقد زبان‌ جمالزاده‌ در این‌ داستان‌ رجوع کنید به میرصادقی‌، ص‌ 595 -597).

به‌ طور كلی‌ در داستانهای‌ این‌ مجموعه‌، جمالزاده‌ با زبانی‌ طنزآمیز آمیخته‌ به‌ اصطلاحات‌ و مَثَلهای‌ عامیانه‌، به‌ نقد مسائل‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ آن‌ زمان‌ می‌پردازد (همان‌، ص‌ 596- 597). دیگر داستان‌ این‌ مجموعه‌، یعنی‌ دوستی‌ خاله‌ خرسه‌، داستان‌ شاگرد قهوه‌چی‌ جوان‌ و خوش‌ قلبی‌ است‌ كه‌ جان‌ سرباز روسِ از پاافتاده‌ای‌ را، كه‌ كنار جاده‌ روی‌ برف‌ افتاده‌، نجات‌ می‌دهد، ولی‌ وقتی‌ به‌ آبادی‌ می‌رسند، سرباز روس‌ برای‌ دزدیدن‌ اندك‌ پولی‌ كه‌ شاگرد قهوه‌چی‌ پس‌انداز كرده‌ او را می‌كشد.

داستان‌ بیله‌ دیگ‌ بیله‌ چغندر در این‌ مجموعه‌، حكایت‌ یك‌ دلاكِ حمامِ اروپایی‌ است‌ كه‌ بر حسب‌ تصادف‌ به‌ ایران‌ می‌آید و مقام‌ مهمی‌ به‌ دست‌ می‌آورد. در این‌ داستان‌ جامعه‌ ایران‌ در دوره‌ قاجار به‌ طور طنزآمیزی‌ به‌ تصویر كشیده‌ شده‌ است‌ ( رجوع کنید به قانون‌پرور، 1993، ص‌ 43ـ 45). به‌ سبب‌ نقد بی‌پرده‌ جمالزاده‌ از اوضاع‌ و شخصیتهای‌ جامعه‌ ایران‌ در این‌ داستانها، وقتی‌ نسخه‌های‌ كتابش‌ در 1301 ش‌ به‌ ایران‌ رسید، بسیاری‌ را به‌ خشم‌ آورد و حتی‌ برخی‌ كتاب‌ را كفرآمیز خواندند (كامشاد، ص‌ 8 9؛ فرزانه‌، ص‌ 25ـ26). این‌ برخورد، چنان‌ تأثیری‌ بر جمالزاده‌ گذاشت‌ كه‌ بیست‌ سال‌، یعنی‌ در تمام‌ دوران‌ حكومت‌ رضاشاه‌ (1304ـ 1320 ش‌)، داستان‌ دیگری‌ چاپ‌ نكرد (قانون‌پرور، 1984، ص‌ 8؛ فرزانه‌، ص‌ 26).

با سقوط‌ رضاشاه‌، جمالزاده‌ نوشتن‌ را از سرگرفت‌ و تا دهه‌ آخر زندگی‌ خود، آثاری‌ منتشر كرد همچون‌ دارالمجانین‌ (1320 ش‌)؛ قصص‌العلمای‌ تنكابنی‌ (1321 ش‌)؛ سرگذشت‌ عمو حسینعلی‌ (1321 ش‌)، كه‌ بعدها به‌ نام‌ جلد اول‌ شاهكار تجدید چاپ‌ شد؛ قُلْتَشَن‌ دیوان‌ (1325 ش‌)؛ صحرای‌ محشر (1326 ش‌)؛ راه‌ آب‌نامه‌ (1326 ش‌)؛ معصومه‌ شیرازی‌ (1333 ش‌)؛ تلخ‌ و شیرین‌ (1334 ش‌)؛ سروته‌ یك‌ كرباس‌ ، یا ، اصفهان‌نامه‌ (1335 ش‌)؛ كهنه‌ و نو (1338 ش‌)؛ غیر از خدا

هیچكس‌ نبود (1340 ش‌)؛ آسمان‌ و ریسمان‌ (1343 ش‌)؛ قصه‌های‌ كوتاه‌ برای‌ بچه‌های‌ ریش‌دار (1353 ش‌) و قصه‌ ما به‌ سررسید (1357 ش‌). از میان‌ این‌ آثار، رمان‌ دارالمجانین‌ جایگاه‌ ویژه‌ای‌ دارد چون‌ تقریباً برخلاف‌ تمام‌ داستانهای‌ جمالزاده‌ ــ كه‌ در آنها آدمها «تیپ‌» هستند، یعنی‌ معرف‌ طبقات‌ و شخصیتهایی‌ در جامعه‌اند قهرمانهای‌ دارالمجانین‌ تا حدی‌ به‌ شخصیتهای‌ داستانی‌ با ویژگیهای‌ فردی‌ نزدیك‌ می‌شوند ( رجوع کنید به كاتوزیان‌، ص‌ 53). او در این‌ رمان‌ شخصیتی‌ به‌ نام‌ هدایتعلی‌خان‌ می‌آفریند كه‌ به‌ «موسیو» معروف‌ است‌ و خود را «بوف‌كور» می‌خواند كه‌ اشاره‌ مستقیمی‌ به‌ صادق‌ هدایت‌ * و اثر مهم‌ او بوف‌ كور * دارد. درونمایه‌ اصلی‌ این‌ داستان‌ جدل‌ فلسفی‌ بین‌ عقل‌ و جنون‌ است‌ ( رجوع کنید به كامشاد، ص‌ 10؛ فرزانه‌، ص‌ 43ـ44).

جمالزاده‌ در دومین‌ رمانش‌ به‌ مسائل‌ اجتماعی‌ باز می‌گردد. ماجراهای‌ قُلْتَشَن‌ دیوان‌ در یكی‌ از كوچه‌های‌ قدیم‌ تهران‌ اتفاق‌ می‌افتد و شخصیتهای‌ عمده‌ آن‌ عبارت‌اند از: تاجر پرهیزگار و وطن‌پرستی‌ كه‌ یك‌ دوره‌ نماینده‌ مجلس‌ بوده‌، و قلتشن‌ دیوان‌، كه‌ آدم‌ بی‌رحم‌ و فرصت‌طلبی‌ است‌ كه‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ اهداف‌ خود به‌ هر حیله‌ای‌ متوسل‌ می‌شود. درونمایه‌ اصلی‌ این‌ داستان‌، جدال‌ بین‌ نیكی‌ و بدی‌ است‌ كه‌ درونمایه‌ بیشتر دیگر داستانهای‌ جمالزاده‌، از جمله‌ سرگذشت‌ عموحسینعلی‌ ، تلخ‌ و شیرین‌ ، كهنه‌ و نو ، و غیر از خدا هیچكس‌ نبود ، نیز هست‌.

سروته‌ یك‌ كرباس‌ ، كه‌ در واقع‌ داستان‌ كودكی‌ جمالزاده‌ است‌، در 1334 ش‌ در تهران‌ در دو جلد چاپ‌ شد (برای‌ تفصیل‌ بیشتر و نقد آثار جمالزاده‌ رجوع کنید به كامشاد، ص‌ 10ـ 15).

جمالزاده‌ در زمینه‌های‌ گوناگون‌ نیز كتابهایی‌ به‌ چاپ‌ رسانده‌ است‌، از جمله‌ گلستان‌ نیك‌بختی‌، یا، پندنامه‌ سعدی‌ (تهران‌ 1317 ش‌)، قصه‌ قصه‌ها (تهران‌ 1327 ش‌)، هزار بیشه‌ (تهران‌ 1327 ش‌)، كشكول‌ جمالی‌ (تهران‌ 1339 ش‌)، بانگ‌ نای‌ (تهران‌ 1338 ش‌)، فرهنگ‌ لغات‌عامیانه‌ (1341 ش‌)، طریقه‌ نویسندگی‌ و داستان‌سرایی‌ (شیراز 1345 ش‌)، صندوقچه‌ اسرار (1342 ش‌) و اندك‌ آشنایی‌ با حافظ‌ (تهران‌ 1366 ش‌). وی‌ كه‌ زبانهای‌ فرانسه‌، آلمانی‌ و عربی‌ را خوب‌ می‌دانست‌، آثاری‌ را نیز به‌ فارسی‌ ترجمه‌ كرد، از جمله‌: قهوه‌خانه‌ سورات‌ ، یا، جنگ‌ هفتاد و دو ملت‌ (1300 ش‌) از برناردن‌ دوسن‌ پیر ؛ خسیس‌ (1336 ش‌) از مولیر؛ دشمن‌ مردم‌ (1340 ش‌) از هنریك‌ ایبسن‌، و داستان‌ بشر (1334 ش‌) از هندریك‌ ویلم‌ ون‌لون‌ (برای‌ فهرست‌ كامل‌ ترجمه‌های‌ او رجوع کنید به افشار، ص‌ 23).

به‌گمان‌ بسیاری‌ از منتقدان‌، مهم‌ترین‌ و ماندنی‌ترین‌ اثر جمالزاده‌ یكی‌ بود یكی‌ نبود است‌ (برای‌ نمونه‌ رجوع کنید به براهنی‌، ص‌ 523؛ كامشاد، ص‌ 24)، زیرا این‌ مجموعه‌ در زمان‌ انتشارش‌، اثری‌ نو و مبتكرانه‌ محسوب‌ می‌شد. با اینكه‌ نویسنده‌ دور از ایران‌ زندگی‌ می‌كرد داستانهای‌ یكی‌ بود یكی‌ نبود بازتابی‌ از حوادث‌ ایران‌ در 1301 ش‌ است‌.

آثار داستانی‌ و نیز برخی‌ از مقالات‌ جمالزاده‌ در باره‌ ایران‌ و حتی‌ نقد وی‌ از آثار دیگر نویسندگان‌ در دهه‌های‌ بعد، نه‌ از نظر سبك‌ و سیاق‌ و نه‌ از نظر مضمون‌ و زبان‌، برای‌ خواننده‌ ایرانی‌ تازگی‌ نداشت‌، به‌خصوص‌ كه‌ تعداد آثار نویسندگان‌ جوان‌تر و نوآورتر رو به‌ فزونی‌ داشت‌ ( رجوع کنید به میرصادقی‌، ص‌ 599). دور بودن‌ جمالزاده‌ از محیط‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ كشورش‌، سبب‌ نامأنوسی‌ آثارش‌ برای‌ بیشتر خوانندگان‌ دهه‌های‌ بعد از جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ شد، چون‌ به‌ نظر می‌رسید ایرانی‌ كه‌ جمالزاده‌ در ذهن‌ داشت‌ و در داستانهایش‌ می‌آورد، همان‌ ایران‌ اواخر دوره‌ قاجار بود، یعنی‌ هنگامی‌ كه‌ او وطنش‌ را برای‌ همیشه‌ ترك‌ كرد.

برخی‌ از داستانهای‌ جمالزاده‌ به‌ زبانهای‌ دیگر ترجمه‌ شده‌ است‌. آرتور كریستن‌سن‌، داستان‌ رجل‌ سیاسی‌ را به‌ دانماركی‌ ترجمه‌ و در > ملاحظاتی‌ در باره‌ فرهنگ‌ ایران‌ < (1310 ش‌/ 1931) به‌ چاپ‌ رسانده‌ است‌. همین‌ داستان‌ به‌ آلمانی‌ در اتریش‌ هم‌ چاپ‌ شده‌ است‌. كارل‌ اشتولتس‌، از استادان‌ ایران‌شناس‌ اتریش‌، داستان‌ ویلان‌ الدوله را به‌ آلمانی‌ ترجمه‌ كرد كه‌ در 1330 ش‌/ اكتبر 1951 از رادیو وین‌ هم‌ پخش‌ شد. ترجمه‌ داستان‌ نمك‌ گندیده‌ به‌ آلمانی‌، در یكی‌ از نشریات‌ آلمان‌ منتشر شد. دوستی‌ خاله‌ خرسه‌ را منیب‌الرحمان‌ در 1324 ش‌/ 1945 به‌ اردو ترجمه‌ و در نشریه‌ فكر و نظر به‌ چاپ‌ رساند. همین‌ قصه‌ را ر. گلپكه‌ به‌ آلمانی‌ ترجمه‌ و در 1340 ش‌/ 1961 در مجموعه‌ > قصه‌پردازان‌ برجسته‌ معاصر ایرانی‌ < چاپ‌ نمود. داستان‌ مرغ‌ مسمّا را تیلاك‌ به‌ هندی‌ ترجمه‌ و در 1334 ش‌/ مارس‌ 1955 در مجله‌ كهانی‌ چاپ‌ كرد. ترجمه‌ خلاصه‌ای‌ از چهار داستان‌ كوتاه‌ یكی‌ بود یكی‌ نبود ، به‌ قلم‌ شاهین‌ سركیسیان‌، به‌ زبان‌ فرانسه‌ در ژورنال‌ دو تهران‌ (1329 ش‌/ 1950) منتشر شد. ب‌. ن‌. زاخودر یكی‌ بود یكی‌ نبود را به‌ روسی‌ ترجمه‌ كرد و در 1315 ش‌/1936 در مسكو به‌ چاپ‌ رساند و بولوتنیكوف‌ در باره‌ جمالزاده‌ و داستانهای‌ او مقدمه‌ای‌ بر آن‌ نوشت‌. در 1338 ش‌/1959، استلا كوربن‌ و حسن‌ لطفی‌ هشت‌ داستان‌ نسبتاً معروف‌ جمالزاده‌ را به‌ زبان‌ فرانسه‌، با عنوانِ > داستانهای‌ برگزیده‌ <، ترجمه‌ كردند كه‌ یونسكو آن‌ را منتشر كرد، و هانری‌ ماسه‌ و ا. شانسون‌، عضو فرهنگستان‌ فرانسه‌، در باره‌ زندگی‌ و آثار جمالزاده‌ بر آن‌ مقدمه‌ نوشتند (كامشاد، ص‌ 17ـ 18). حشمت‌ مؤید، با همكاری‌ پل‌ اسپراكمن‌ ، در 1364 ش‌/ 1985 یكی‌ بود یكی‌ نبود را به‌ انگلیسی‌ ترجمه‌ و منتشر كردند (افشار، ص‌ 20). كتاب‌ سروته‌ یك‌ كرباس‌، یا، اصفهان‌نامه‌ او را هم‌ و. ل‌. هستون‌ به‌ انگلیسی‌ ترجمه‌ و در 1983/1362 ش‌ در پرینستون‌ منتشر كرد (همان‌، ص‌ 12، پانویس‌ 4).

منابع‌: ایرج‌ افشار، «محمدعلی‌ جمال‌زاده‌»، نامه‌ فرهنگستان‌ ، سال‌ 3، ش‌ 3 (پاییز 1376)؛ رضا براهنی‌، قصه‌نویسی‌، [ تهران‌ ] 1348 ش‌؛ ناصرالدین‌ پروین‌، «جمال‌زاده‌ روزنامه ‌نگار»، مجله‌ ایران‌شناسی‌ ، سال‌ 9، ش‌ 4 (زمستان‌ 1376)؛ محمدعلی‌ جمالزاده‌، خاطرات‌ سید محمدعلی‌ جمالزاده‌ ، به‌ كوشش‌ ایرج‌ افشار و علی‌ دهباشی‌، تهران‌ 1378 ش‌؛ همو، یكی‌بود یكی‌نبود ، تهران‌ 1333 ش‌؛ محمدعلی‌ سپانلو، نویسندگان‌ پیشرو ایران‌: از مشروطیت‌ تا 1350 ، تهران‌ 1366 ش‌؛ حسن‌ عابدینی‌، صد سال‌ داستان‌نویسی‌ در ایران‌ ، ج‌ 1، تهران‌ 1377 ش‌؛ مصطفی‌ فرزانه‌، «جمال‌زاده‌ و هدایت‌: پایه‌گذاران‌ ادبیات‌ نوین‌ فارسی‌»، ایران‌نامه‌، سال‌ 16، ش‌ 1 (زمستان‌ 1376)؛ محمدعلی‌ كاتوزیان‌، « [ در باره‌ ] دارالمجانین‌ »، همان‌؛ حسن‌ كامشاد، «پیش‌كسوت‌ نویسندگان‌ ایران‌»، همان‌؛ جلال‌ متینی‌، «جمال‌زاده‌ و مخالفان‌ او»، مجله‌ ایران‌شناسی‌ ، سال‌ 9، ش‌ 4 (زمستان‌ 1376 الف‌ )؛ همو، «سالشمار سید محمدعلی‌ جمال‌زاده‌»، همان‌، (زمستان‌ 1376 ب‌ )؛ جمال‌ میرصادقی‌، ادبیات‌ داستانی‌: قصه‌، داستان‌ كوتاه‌، رمان‌ ، تهران‌ 1366 ش‌؛

Haideh Daragahi, “The shaping of the modern Persian short story: Jamalzadih’s ، Preface’ to Yiki bud, yiki nabud (1921)”, in Critical perspectives on modern Persian literature , ed. Thomas Ricks, Washington, DC: Three Continents Press, 1984; Mohammad Reza Ghanoon parvar , In a Persian mirror:images of the West and Westerners in Iranian fiction , Austin 1993 ; idem , Prophets of doom: literature as a socio-political phenomenon in modern Iran, Lanham, MD. 1984; Mohammad Ali Jamalzada , Once upon a time , tr. Paul Sprachman and Heshmat Moayyad, New York 1985; Mohammad Mehdi Khorrami , Modern reflections of classical traditions in Persian fiction , Lewiston, NY 2003; Kamran Talattof, The politics of writing in Iran: a history of modern Persian literature, Syracuse, NY. 2000.

/ محمدرضا قانون‌پرور/

ایزابل آلنده

ایزابل آلنده متولد دوم آگوست ۱۹۴۲ در شهر لیمای پرو است. پدرش «توماس آلنده» پسر عموی سالوادور آلنده، رئیس جمهور فقید شیلی بود. توماس به عنوان سفیر پرو در شیلی مشغول به خدمت بود. با فقدان پدرش در سال ۱۹۴۵، ایزابل ۳ ساله به همراه مادرش به سانتیاگو کوچ نمود و تا سال ۱۹۵۳ در آنجا باقی ماند. با ازدواج مجدد مادرش با یک دیپلمات دیگر، خانواده به ناچار به بولیوی و سپس بیروت منتقل شد. ایزابل در بولیوی در مدرسه خصوصی آمریکایی‌ها و در بیروت در یک مدرسه انگلیسی به تحصیل پرداخت و در سال ۱۹۵۸ به شیلی بازگشت.

ایزابل آلنده (به اسپانیایی: Isabel Allende) (۱۹۴۲-)، روزنامه نگار و نویسنده آمریکای لاتین است.
ایزابل آلنده متولد دوم آگوست ۱۹۴۲ در شهر لیمای پرو است. پدرش «توماس آلنده» پسر عموی سالوادور آلنده، رئیس جمهور فقید شیلی بود. توماس به عنوان سفیر پرو در شیلی مشغول به خدمت بود. با فقدان پدرش در سال ۱۹۴۵، ایزابل ۳ ساله به همراه مادرش به سانتیاگو کوچ نمود و تا سال ۱۹۵۳ در آنجا باقی ماند. با ازدواج مجدد مادرش با یک دیپلمات دیگر، خانواده به ناچار به بولیوی و سپس بیروت منتقل شد. ایزابل در بولیوی در مدرسه خصوصی آمریکایی‌ها و در بیروت در یک مدرسه انگلیسی به تحصیل پرداخت و در سال ۱۹۵۸ به شیلی بازگشت.

آلنده سپس با یک دانشجوی مهندسی به نام «میگوئل فاریاس» ازدواج نمود و زندگی ادبی خود را با ترجمه مقالاتی برای یک مجله طرفدار حقوق زنان آغاز نمود. او مدتی نیز با سازمان غذا و کشاورزی سازمان ملل متحد (فائو) همکاری نمود. با سقوط دولت سالوادور آلنده توسط پینوشه، نام ایزابل آلنده نیز در فهرست تحت تعقیب قرار گرفت. بنابراین او مجبور شد به ونزوئلا فرار کند و به مدت ۱۳ سال در این کشور به حالت تبعید به سر برد. در این مدت او به نوشتن مقاله برای یکی از معروف‌ترین روزنامه‌های ونزوئلا پرداخت و مدتی نیز مدیریت یک مدرسه را برعهده گرفت. آلنده از سال ۲۰۰۳ به تابعیت آمریکا درآمده و اکنون در کالیفرنیا زندگی می‌کند.

رمان‌های او اغلب در سبک رئالیسم جادویی جای می‌گیرند. در سال ۱۹۸۱ زمانی که پدربزرگش در بستر بیماری بود، ایزابل نگاشتن نامه‌ای به وی را شروع کرد که دستمایه رمان بزرگ «خانه ارواح» گردید. پائولا نام دختر وی است که پس از تزریق اشتباه دارو به کما رفت. ایزابل رمان «پائولا» را در سال ۱۹۹۱ بصورت نامه‌ای خطاب به دخترش نوشته‌است. رمان‌های آلنده به بیش از سی زبان ترجمه شده و نویسنده خود را به دریافت جوایز ادبی بسیاری مفتخر نموده‌اند.

برخی از کتب منتشر شده از وی به فارسی

خانه ارواح (حشمت کامرانی)
از عشق و سایه‌ها (عبدالله کوثری)
داستان‌های اوالونا مجموعه‌ای شامل ۱۹ داستان (علی آذرنگ)
پائولا (مریم بیات)
دختر بخت (اسدالله امرایی)
پرتره به رنگ سپیا (عبدالله کوثری)
زورو (عبدالله کوثری)
اینس روح من (عبدالله کوثری)
جنگل کوتوله‌ها (آسیه و پروانه عزیزی)
تصویر کهنه (بیتا کاظمی)

ایرج پزشکزاد

ايرَج پزشکزاد (متولد ۱۳۰۶) از طنزپردازان ایرانی نيمهٔ دوم قرن بیستم است. او بیشتر به خاطر خلق رمان «دایی‌جان ناپلئون» و شخصیتی به همین نام، به شهرت رسید. پس از آن در سال ۱۳۵۵ مجموعهٔ تلویزیونی دایی‌جان ناپلئون توسط ناصر تقوایی با اقتباس از این رمان ساخته شد.همچنین کتاب دایی جان ناپلئون در سال ۱۹۹۶ توسط دیک دیویس به انگلیسی ترجمه شده است. وی با مهارت بسیار طنز کتاب را در ترجمه خود منتقل نموده است.

ايرَج پزشکزاد (متولد ۱۳۰۶) از طنزپردازان ایرانی نيمهٔ دوم قرن بیستم است. او بیشتر به خاطر خلق رمان «دایی‌جان ناپلئون» و شخصیتی به همین نام، به شهرت رسید. پس از آن در سال ۱۳۵۵ مجموعهٔ تلویزیونی دایی‌جان ناپلئون توسط ناصر تقوایی با اقتباس از این رمان ساخته شد.همچنین کتاب دایی جان ناپلئون در سال ۱۹۹۶ توسط دیک دیویس به انگلیسی ترجمه شده است. وی با مهارت بسیار طنز کتاب را در ترجمه خود منتقل نموده است.

پزشکزاد در سال ۱۳۰۶ خورشیدی با اصلیت بهبهانی در تهران زاده شد. وی پس از تحصیل در ایران و فرانسه در رشتهٔ حقوق دانش‌آموخته شد و به مدت پنج سال در ایران به قضاوت در دادگستری مشغول بود.[نیازمند منبع] پس از آن به خدمت در وزارت خارجه ادامه داد و آخرین سمتش مدیرکل روابط فرهنگی بود.

وی کار نویسندگی را در اوایل دههٔ ۳۰ با نوشتن داستان‌های کوتاه برای مجلات و ترجمهٔ آثار ولتر، مولیر و چند رمان تاریخی آغاز کرد.

آثار

طنز
ماشاءالله خان در دربار هارون‌الرشید (۱۳۳۷) (رمان برای کودکان و نوجوانان)
دایی جان ناپلئون (۱۳۴۹) (رمان)
ادب مرد به ز دولت اوست تحریر شد (۱۳۵۲) (نمایش‌نامه)
خانوادهٔ نیک‌اختر (۱۳۷۹)
حافظ ناشنیده‌پند
انترناسیونال بچه‌پرروها (طنزیات سیاسی)
شهر فرنگ از همه رنگ (طنزیات سیاسی و اجتماعی)
پسر حاجی باباجان
بلیط خان‌عمو (نمایش‌نامه)
طنز فاخر سعدی
آسمون ریسمون (طنزیات ادبی)
بوبول (طنزیات اجتماعی)
گلگشت خاطرات (طنزیات اجتماعی) (۲۰۰۸) ناشر شركت كتاب
خانوادهٔ نیک‌اختر (طنزیات اجتماعی) (۲۰۰۴) نسخه سانسور نشده ناشر شركت كتاب
رستم صولتان (طنزیات اجتماعی) (۲۰۰۶) ناشر شركت كتاب

تاریخی
مروری در تاریخ انقلاب فرانسه
مروری در تاریخ انقلاب روسیه
ریشه‌های اختلاف چین و شوروی (رساله)
مروری در تاریخ مشروطیت ایران
مصدق بازمصلوب
مروری بر واقعه ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ ناشر شركت كتاب

مقالات
سوم اسفند ۱۳۵۷، ده روز بعد از پیروزی انقلاب ضد سلطنتی، ایرج پزشکزاد مقاله‌ای در کیهان نوشت با عنوان: «آنها که می خواهند غنائم خونین انقلاب را تقسیم کنند». در این مقاله او به بازگویی روایت انقلاب فرانسه می پردازد و هشدار می‌دهد.

پزشکزاد در باره بیوگرافی خودش به طور خلاصه می گوید: «از پدری پزشک و مادری معلم به دنیا اومدم. تحصیلات ابتدایی و متوسطه در تهران و تحصیلات عالیه رو در فرانسه در رشته حقوق گذروندم. بعد از فارغ التحصیلی به استخدام وزارت امور خارجه در اومدم و به عنوان دیپلمات تا انقلاب در اونجا کار کردم. بعد از انقلاب از کار اخراج شدم بطوری که حتی حقوق بازنشستگیم شامل حالم نشد. بعد از اون به فرانسه برگشتم و به کار روزنامه نگاری و قلم زنی و نوشتن اراجیف مشغول شدم.»

[cptr]

ارنست همینگوی

ارنِست میلر هِمینگوی (۲۱ ژوئیه، ۱۸۹۸ – ۲ ژوئیه ۱۹۶۱) از نویسندگان برجستهٔ آمریکایی و برندهٔ جایزه نوبل ادبیات است. از مهم‌ترین رمان‌های او کتاب پیرمرد و دریا است. این کتاب می گوید ” یک مرد را می توان نابود کرد ولی نمی توان شکست داد ” داستان پیرمردی است که با ماهی بزرگی مبارزه می کند. برخی ار نقادان گفته اند ارزش پیامی و داستان با ارزش تر از اختراع پیل بوده است.

ارنِست میلر هِمینگوی (۲۱ ژوئیه، ۱۸۹۸ – ۲ ژوئیه ۱۹۶۱) از نویسندگان برجستهٔ آمریکایی و برندهٔ جایزه نوبل ادبیات است.

از مهم‌ترین رمان‌های او کتاب پیرمرد و دریا است. این کتاب می گوید ” یک مرد را می توان نابود کرد ولی نمی توان شکست داد ” داستان پیرمردی است که با ماهی بزرگی مبارزه می کند. برخی ار نقادان گفته اند ارزش پیامی و داستان با ارزش تر از اختراع پیل بوده است.

همینگوی در ۱۸۹۸ در الینوی آمریکا زاده شد. وی در ۱۹۱۷ درس خود را در دبیرستان اوک پارک به پایان رساند و در کانزاس‌سیتی به خبرنگاری در گاهنامهٔ استار پرداخت. ماجراجویی‌هایش او را به جبهه جنگ در ایتالیا کشاند و در آن جا زخمی شد.

رنست همینگوی در ۲۱ ژوئیه ۱۸۹۸ در اوک پارک (Oak Park) ایالت ایلینوی متولّد شد. پدرش کلارنس یک پزشک و مادرش گریس معلّم پیانو و آواز بود.ارنست تابستان‌ها را به همراه خانواده اش در شمال میشیگان به سر می‌برد و در همان جا بود که او متوجّه علاقه شدید خود به ماهیگیری شد.

او پس از اتمام دورهٔ دبیرستان، در سال ۱۹۱۷ برای مدّتی در کانزاس‌سیتی به عنوان گزارشگر گاهنامهٔ استار مشغول به کار شد. در جنگ جهانی اول او داوطلب خدمت در ارتش شد امّا ضعف بینایی او را از این کار بازداشت در عوض به عنوان رانندهٔ آمبولانس صلیب سرخ در نزدیکی جبهه ایتالیا به خدمت گرفته شد. در ۸ ژوئیه ۱۹۱۸ مجروح و برای ماه‌ها در بیمارستان بستری شد.

در بازگشتش به ایالت متّحده مردم شهر و محلّه‌اش در اوک پارک از او مثل یک قهرمان استقبال کردند. ارنست کار خبرنگاری را از سر گرفت و در سال ۱۹۲۱ با هدلی ریچاردسن اهل سن لوییز آشنا و عاشق او شد.

آنها با هم ازدواج کردند و بنا بر توصیه شروود اندرسن برای شروع زندگی، پاریس را انتخاب کردند.در آن جا ارنست برای تورنتو استار (Toronto Star) مشغول به کار شد. آن‌ها همچنان برای گذران زندگی از سهم ارث پدری هدلی استفاده می‌کردند و ارنست به کار داستان‌نویسی نیز می‌پرداخت.طیّ همین دوران یعنی بین سال‌های ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۶ بود که او در مقام یک نویسنده به شهرت رسید.

سبک ویژهٔ او در نوشتن او را نویسنده‌ای بی‌همتا و بسیار تأثیرگذار کرده بود. در سال ۱۹۲۵ نخستین رشته داستان‌های کوتاهش، در زمانهٔ ما، منتشر شد که به خوبی گویای سبک خاصّ او بود. خاطراتش از آن دوران که پس از مرگ او در سال ۱۹۶۴ با عنوان عید متغیر انتشار یافت، برداشتی شخصی و بی‌نظیر از نویسندگان، هنرمندان، فرهنگ و شیوه زندگی در پاریس دههٔ ۱۹۲۰ است.

ارنست و هدلی در اکتبر ۱۹۲۳ صاحب یک فرزند پسر شدند و نام او را جان گذاشتند (با نام مستعار بامبی). این خانواده جوان به مکان‌های زیادی از اروپا به ویژه اروپای مرکزی سفر می‌کردند و در زمستان‌ها به اسکی می‌پرداختند.در تابستان‌ها آن‌ها برای شرکت در جشنواره سن فرمین در پامپلونا به اسپانیا سفر می‌کردند که اولین سفرشان در تابستان ۱۹۲۳ بود.در سال ۱۹۲۶ اولین رمان او بر پایه تجربه‌های بدست آمده‌اش از اسپانیا با نام خورشید هم طلوع می‌کند به چاپ رسید.

در سال ۱۹۲۶ ارنست همینگوی با پائولین فیفر ثروتمند دیدار کرد و این آشنایی ازدواج اول او را به جدایی کشاند. ارنست و پائولین در سال ۱۹۲۷ با یکدیگر ازدواج کردند و صاحب دو پسر شدند. پاتریک درسال ۱۹۲۸ و گرگوری درسال ۱۹۳۱ به دنیا آمد. او در همان دوران زندگی‌اش با پائولین خانه‌ای در کی وست فلوریدا خرید.

در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ همینگوی عاشق زنی روزنامه‌نگار و نویسنده به نام مارتا گلهورن شد و در سال ۱۹۴۰ با او ازدواج کرد. ارنست، “فینکا ویخی یا” (Finca Vigía) را در کوبا خرید. در سال ۱۹۴۴ با مری ولش ملاقات کرد و این بار دلباخته او شد، از مارتا در سال ۱۹۴۵ جدا شد و در ۱۹۴۶ با مری ازدواج کرد.

عزرا پاوند

‎في أسمى تحليقاته في فضاءات الحرية كتب الشاعر العظيم عزرا ﭙاوند يقول : (( العبد .. هو ذلك الذي ينتظر من سيحرره )) لكن عزرا ﭙاوند دخل الى عبودية العزلة والصمت بإختياره المجبر عليه , منذ عام ۱۹۶۱ وحتى وفاته عام ۱۹۷۲.

‎في أسمى تحليقاته في فضاءات الحرية كتب الشاعر العظيم عزرا ﭙاوند يقول : (( العبد .. هو ذلك الذي ينتظر من سيحرره )) لكن عزرا ﭙاوند دخل الى عبودية العزلة والصمت بإختياره المجبر عليه , منذ عام ۱۹۶۱ وحتى وفاته عام ۱۹۷۲.
‎ أحد عشر عاماً من الصمت المطبق الذي نادراً ما كان يقول فيه كلمة .. وحين يزوره الضيوف , فكان إما يجلس بينهم بصمت .. أو يتوارى مختفياً في غرفته بالطابق الأعلى , ذات يوم تجرأ أحد الصحفيين وسأله : ( أين تعيش الآن ؟ )
‎فرد عزرا ﭙاوند بعد طول صمت : ” في الجحيم ” .

‎ولد عزرا ﭙاوند في بيت جميل في مقاطعة ( إيداهو ) عام ۱۸۸۵ وحين أصبح عمره عاماً ونصف إنتقلت عائلته الى فلادليفيا , حين أصبح في الخامسة عشرة من عمره دخل الى جامعة فلادليفيا ثم إنتقل منها الى كلية هاملتون التي حصل منها على شهادة البكالوريوس , بعدها أتم الماجستير عام ۱۹۰۶ وكان تخصصه في ( فقه الرومانسية ) .

بدأ ﭙاوند بالتدريس في كلية واباش وتمت خطوبته على الشاعرة والروائية الأمريكية ( هيلدا دوليتل ) وكان مقرراً لحياته أن تسير بهذا الإتجاه .. لكنه قام بفعلٍ إعتُبر فضيحة في وقتها أدى الى تغيير مجرى حياته . فقد سمح لفنانة مشردة بالمبيت عنده على غرار ما هو سائد بين فناني الحي اللاتيني في باريس .. لكن هذا الفعل أدى الى فضيحته وطرده من الجامعة بعد 4 أشهر من عمله فيها , والى إنهاء خطوبته أيضا .

بعد هذه الفضيحة إنتقل للعيش في أوربا ثم ذهب الى المغرب , ومنها إنتقل الى مدينة البندقية في إيطاليا , في هذه الفترة صدرت له مجموعته الشعرية الأولى ( مصباح المائدة المطفأ ) بعدها غادر الى لندن , ثم عاد الى مستعمرة جبل طارق البريطانية ليعمل فيها مرشدا سياحياً .
كمتخصص في ( فقه الرومانسية ) كان ﭙاوند متأثراً بأشعار القرن التاسع عشر وأشعار القرون الوسطى , وأشعار الرومانسية الجديدة , والغموض والفلسفات الصوفية التي تعود لتلك الفترة .

حين إنتقل للحياة في بريطانيا كان يؤمن بأن الشاعر ( وليم بتلر ييتس ) هو أعظم شاعر حي على الإطلاق ثم أصبح صديقاً له , وأخذ يعتقد مثله بالجنيات والسحر والأرواح . عاش ﭙاوند مع ييتس لبعض الوقت خلال عامي 14 _ 1915 وأخذا يدرسان الأدب الياباني وخصوصا ( مسرحيات النو ) اليابانية , وتوجت صداقتهما أخيراً بزواج عزرا ﭙاوند من الفنانة ( دوروثي شكسبير ) وهي إبنة الروائية ( أوليفيا شكسبير ) حبيبة ييتس .

‎أثناء وجود عزرا ﭙاوند في بريطانيا عد واحداً من كبار الفنانين التشكيليين الذين إنبثقت عن أعمالهم ( الحركة التصويرية ) في الفن التي تفرعت عنها ( الحركة الڤورتزمية ) التي أرسى قواعدها الفنان ( وندهام لويس ) والتي لم تستمر غير 3 سنوات , وكان لويس يعتقد أنها حركة مستقلة عن مدارس التكعيبية والمستقبلية والإنطباعية .

‎كما ساهم ﭙاوند في المجلة الأدبية ( بلاست ) التي جلبت الإنتباه الى أدباء كثيرين من أمثال ( جيمس جويس ) وغيره , كما قام ﭙاوند بنشر قصيدة صديقه ( ت . إس . إليوت ) المعنونة ( الأرض اليباب ) التي حازت على إهتمام الرأي العام .

‎عام 1915 نشر ﭙاوند مجموعة شعرية صغيرة قام بترجمتها عن اللغة الصينية .. عنوانها ( كاثي ) بأسلوب الشعر الحر , الذي وجد النقاد أن ﭙاوند يستعمل فيه مخيلته الشعرية بأسلوب مميز .
‎سرعان ما ألقت الحرب العالمية الأولى بظلالها على العديد من الكتاب والشعراء وخيبت أمل عزرا ﭙاوند وإيمانه بالحضارة الغربية الحديثة لذلك سرعان ما غادر لندن الى باريس .

‎عام 1920 انتقل عزرا ﭙاوند الى باريس وعاش بين حلقة كبيرة من الفنانين والموسيقيين والكتاب من الدادائيين والسورياليين , كما أنه وجد صحبة طيبة في الروائي ( أرنست همنگواي ) الذي طلب منه ﭙاوند أن يعلمه الملاكمة . لكن همنگواي كتب فيما بعد : (( لم أتمكن من تعليمه لكمة الخطافة اليسرى مطلقاً )) .

‎في هذه الفترة إنشغل عزرا ﭙاوند في كتابة مجموعته الشعرية ( المقاطع ) والتي تركزت مواضيعها في السياسة والإقتصاد . كما كتب المواضيع النقدية والمواضيع المترجمة وأكمل كتابة عدد من الأوبرات , والمقاطع الشعرية التي تصاحب عزف الكمان لأنه في العام 1922 كان قد إلتقى بعازفة الكمان ( أولگا ردج ) وأغرم بها .

‎ ومنذ ذلك الحين تكونت العلاقة الثلاثية التي ربطته بزوجته وعشيقته التي أنجب منها إبنته الوحيدة ماري , ودامت هذه العلاقة الثلاثية حتى نهاية عمره . عام 1924 ترك عزرا ﭙاوند باريس وإنتقل الى إيطاليا وقبل حديثي عن حياته فيها إسمحوا لي بهذا الفاصل .
‎ ــــــــــ فاصل ثم نعود ــــــــــ
‎من أجل أن ندخل الى التاريخ الأسود الذي مرت به إيطاليا في العصر الحديث دعونا نتذكر هذه الحكاية :

‎عشية رشح الممثل الأمريكي ( أرنولد شڤارزنگر ) نفسه كحاكم عن الحزب الجمهوري على ولاية كاليفورنيا عام 2003 تعين عليه القيام بنقلتين على رقعة شطرنج الإنتخابات للتأكد من الفوز : النقلة الأولى هي مغازلة سياسة الرئيس الأمريكي جورج بوش الإبن في حربه العدوانية على العراق , لذلك قام شڤارزنگر بزيارة خاطفة الى بغداد لتعزيز حملته الإنتخابية فزار القصر الجمهوري العراقي وجلس على كرسي رئيس الدولة العراقية وقال جملته الشهيرة التي كان يرددها في فلم الأكشن العنيف ( ترمنيتر ) محوراَ إياها لتصبح : (( إيستا لا ڤيستا صدام حسين )) .
‎لكنه وقبل يوم واحد من بدء الإنتخابات الفعلية ظهر على شاشات التلفزيون والصحافة الأمريكيه وهو يعد شعب كاليفورنيا بأنه في حالة فوزه (( فإنه سيحب شعبه .. كما كان هتلر يحب الشعب الألماني )) في اليوم التالي سجلت له أصوات الناخبين فوزاَ كاسحاَ على بقية منافسيه ففاز بمقعد حاكم كاليفورنيا .
‎ الزبدة التي أريد الوصول إليها من سرد هذه الحكاية .. هي أن الشعب الأمريكي يدرك بأن هتلر و موسوليني كانوا قادة أحبوا شعوبهم بإخلاص , لكن ذلك الإخلاص كان يتعارض مع المصالح الأمريكية حول العالم .. لذلك تم تسقيط الرجلين والنيل من الحزبين النازي والفاشي بإعتبارها أحزاباَ مجرمة بحق الإنسانية في الوقت الذي لو طبقنا العدالة على الكل فإن جرائم الدولة راعية الديوموكرسي ستحتل موقع الصدارة في القائمة .
‎تبدأ المأساة الإيطالية منذ العقدين الأخيرين من القرن التاسع عشر حين إنبثقت إيطاليا كقوة إستعمارية جديدة في العالم بعد أن وضعت تحت حكمها كل من الصومال وأرتيريا ثم ليبيا وحوالي 160 جزيرة يونانية صغيرة في بحر إيجة تعرف بإسم جزر الدوديكانز . وجزيرة رودس , ومقاطعة تيانجين الصينية .
‎أما خلال الحرب العالمية الأولى فقد بقيت إيطاليا بلداَ محايدا َ حتى توقيع معاهدة لندن عام 1915 فدخلت الحرب الى جانب الحلفاء على أمل أن تتلقى بعد الحرب غنيمة حكم أجزاء من الإمبراطورية النمساوية المجرية التي كانت تعرف بإسم ( دلمسيا ) إضافة الى أجزاء واسعة من الإمبراطورية العثمانية . إنهار الإقتصاد الإيطالي نتيجة هذه الحرب , إضافة الى خسارة ما يزيد على نصف مليون جندي ماتوا على جبهات القتال .. لكن إيطاليا المنتصرة في الحرب لم تُمنح ربع ما وُعدت به في معاهدة لندن التي دخلت الحرب بموجبها .

‎الأوضاع الصعبة التي خلفتها الحرب العالمية الأولى داخل إيطاليا , إضافة الى خوف ملك إيطايا من تفشي المفاهيم البلشفية في إيطاليا قادمة من روسيا مما يؤدي للأطاحة به , أدى الى الإلتفاف حول ( الحزب الوطني الفاشي ) الذي يتزعمه ( بينيتو موسوليني ) وكان موسوليني قد أسس الحزب الفاشي عام 1917 تحت إشراف المخابرات البريطانية التي كانت تدفع له مقابل تأسيس الحزب راتبا َ شهرياَ مقداره 100 جنيه إسترليني .. والحزب الفاشي يتبنى المفاهيم الإشتراكية لكنه يعادي البلشفية , محاولة من بريطانيا لمنع إنتشار البلشفية في أوربا مما سيلحق الضرر بمصالحها .
‎سبب مهم من أسباب نجاح الحزب الفاشي في إيطاليا هو معارضته لنظام التمييز الإجتماعي على أساس الطبقات , وكل أنواع الصراع الطبقي .. حيث إستعاض الفاشيون عوضاَ عن نظام الطبقات بالنظرية القومية التي تراعي مبدأ الوحدة الوطنية التي تخلق مجتمعاَ قوياَ بغض النظر عن الفئة التي ينتمي إليها الفرد . وكان الحزب يهدف من وراء ذلك الى إعادة إيطاليا الى أيام مجد الإمبراطورية الرومانية .
‎ موسوليني كان معجباَ بفلسفة أفلاطون وبالتحديد بكتاب الجمهورية الذي يتحدث عن المدينة الفاضلة التي تبني الفرد بطريقة صارمة في طاعة النظام وتعزيز الطابع العسكري للدولة , والإنتاج الدائم للمحاربين والحكام المستقبليين , ومطالبة المواطنين المدنيين بأداء واجباتهم بما يحمي مصلحة الدولة .
‎ وفي حين أن جمهورية أفلاطون هي ليست أكثر من ( يوتوبيا ) أو فرضية خيالية تركز على العدالة والأخلاق ولا يمكن تحقيقها على أرض الواقع .. فإن الفاشست تمكنوا تحقيق بناء واقعي يركز على تحقيق أهداف سياسية .

‎عام 1922 قام الحزب الوطني الفاشي بمحاولة إنقلاب ضد الملك ( ڤكتور إيمانويل الثالث ) لكن بريطانيا راعية الطرفين تدخلت لحل الخلاف بينهما , مما أدى الى تحالف الملك مع موسوليني ومنحه منصب رئيس وزراء إيطاليا .
‎تحت إدارة موسوليني للبلد أصبحت إيطاليا من جديد قوة إستعمارية تفرض إنتشارها في العالم وبإحتلالها الخاطف لأثيوبيا عام 1935 تم طردها من ( عصبة الأمم ) التي أسسها الأمريكان والبريطانيون بعد الحرب العالمية الأولى , لذلك لم يجد الحزب الفاشي بداَ من التحالف مع ألمانيا النازية في معاهدتي 1936 و 1938 .
‎قبل إندلاع الحرب العالمية الثانية بحوالي 6 أشهر قامت إيطاليا بإحتلال ألبانيا التي تفرض عليها سيطرة غير مباشرة منذ عقود من السنين . وحين إندلعت الحرب العالمية في 1 أيلول 1939 دخلت إيطاليا الى الحرب بعد 13 شهراَ من بدايتها وذلك بغزوها لليونان عبر اراضي ألبانيا في أكتوبر 1940 .
‎خسارة معركة العلمين جعل القوات الإيطالية تضطر الى الإنسحاب الى قواعدها في تونس وهذا ما سمح لقوات الحلفاء ملاحقة الألمان حتى صقلية . سقوط صقلية بيد الحلفاء , وشحة الفحم والنفط مما أدى الى تذمر تذمر شعبي واسع في إيطاليا , ثم قيام الحلفاء بقصف روما لأول مرة في تاريخ الحرب جعل الملك الإيطالي الذي يحاول حماية عرشه من السقوط يقوم بعزل موسوليني عن منصبه كرئيس للوزراء ويأمر بإلقاء القبض عليه , وبعد يومين من ذلك وقّع الملك على إتفاقية الهدنة بين إيطاليا ودول الحلفاء .
‎من شروط الهدنة كان حل الحزب الفاشي وتسليم موسوليني الى الحلفاء كمجرم حرب وإعلان الحرب على ألمانيا , اذاك سارعت قوة ألمانية خاصة بالوصول الى المعسكر المجهول الذي يحتجز فيه موسوليني وأنقذته من أسره ولاحق الألمان كل من : الملك , ولي العهد , ورئيس الوزراء الجديد للإطاحة بهم , لكن هؤلاء هربوا الى الجنوب الإيطالي .
‎ حين إلتقى موسوليني بهتلر كان عليه أن يقرر بين خيارين : أما أن يقوم هتلر بالدخول الى ميلانو وجنوة وتورينو لمواجهة الحلفاء فيها , وإما أن يقوم موسوليني بتشكيل دولة في شمال إيطاليا تقوم بصد الحلفاء عن الوصول الى ألمانيا . إختار موسوليني الخيار الثاني وقام بتأسيس ( جمهورية إيطاليا الإشتراكية ) والتي تعرف رسمياَ بإسم ( جمهورية سالو ) لأن موسوليني كان يباشر الحكم فيها من مدينة سالو .
‎عام 1943 دخلت قوات الحلفاء الى إيطاليا من الجنوب , فأصبحت إيطاليا بأجمعها ساحة للقتال بين الحلفاء وقوات المحور التي تتمركز في الشمال , وحين تم إسقاط موسوليني في نهاية العام , إستسلمت إيطاليا في الحرب , بخسارة حوالي نصف مليون إيطالي قتلوا خلال مدة لا تتجاوز عشرة أشهر . وتشكل من الإيطاليين حوالي ربع مليون مقاتل من مقاومي الإحتلال تمت إبادة حوالي سبعين ألف منهم , أما الإيطاليين الذين أخذوا أسرى الى معسكرات الإعتقال الروسية فقد مات منهم ما يقارب الخمسين ألفاَ .

‎عام 1946 وضعت الحرب أوزارها وكان ينبغي تقسيم غنائمها , ولأن الملك الإيطالي كان يريد أن يحمي عرش بلاده من الكوارث التي وقعت في عهده , لذلك تنحى عن العرش .. وسلم حكم البلاد الى إبنه ولي عهده الذي أصبح يعرف بإسم ( الملك أمبرتو الثاني ) الذي لم يحكم غير شهر واحد .. فقد تم إجباره كملك لدولة محتلة على القبول بإستفتاء شعبي حول تفضيل المواطن الإيطالي لنوع نظام الحكم المقبل هل هو ملكي أم جمهوري ؟
‎ولتسقيط الملكية , وفي مثل أي دولة محتلة .. تم في الحال نشر إشاعات في عموم إيطاليا وهي مجتمع مسيحي كاثوليكي محافظ عن الشذوذ الجنسي للملك , فقد قيل وقتها إن موسوليني كان يحتفظ بألبوم صور للملك بوضعيات مختلفة يهدده بها دوماًَ.. وهو كلام كاذب طبعاَ لأنه مما يرافق الإنتخابات والإستفتاءات الشعبية . كما تم حرمان وصول المواطنين الى صناديق الإستفتاء بطرق مختلفة .. إضافة الى التزوير في نتائج الإستفتاء , ورغم كل هذا فقد ظهرت نتيجة الإستفتاء تريد تغيير نظام الحكم الى الجمهوري بنسبة 54% فقط .. عندها أعلنت إيطاليا جمهورية , وقامت الولايات المتحدة الأمريكية بالإستيلاء على مستعمراتها .. فحلت محلها منذ ذلك الحين في إستعمار تونس وليبيا وأثيوبيا وأرتيريا , جزر الدوديكانز أعيدت الى اليونان , ألبانيا منحت الى الإتحاد السوفييتي كدولة إشتراكية . مذابح الصومال لحد اليوم تبدأ من الصومال التي كانت إيطالية , الملك أمبرتو الثاني عاش منفياَ في البرتغال 37 عاما َومات فيها عام 1983 .
‎ ـــــــــ إنتهى الفاصل ـــــــــــ

‎حين قدم عزرا ﭙاوند الى إيطاليا عام 1924 كان رجلاً بالغاً عاقلاً في التاسعة والثلاثين من العمر وحين إستقر في صقلية فإنه سرعان ما تعلم النحت إضافة الى تنظيمه لحفلات الموسيقى السمفونية الكلاسيكية وبالأخص معزوفات الموسيقار ( ڤيڤالدي ) , كما بدأ ينشر ويكتب في الصحافة . عام 1933 كانت له مقابلة شخصية مع رئيس الوزراء الإيطالي موسوليني قدم له فيها نسخة من ديوانه ( المقاطع ) . بعد ذلك تم تكليف عزرا ﭙاوند بتقديم برنامج إذاعي من إذاعة روما , وفي برنامجه كان متعاطفاً مع الفاشية وضد البلشفية حيث نستمع إليه في إحدى الحلقات يقول : (( كل من يملك حساً سليماً … إضافة الى ذلك النائب البريطاني غريب الأطوار , يعلم أن العقلاء يفضلون الفاشية على الشيوعية في لحظة معرفتهم بعض الحقائق الملموسة عن كل منهما )) .
‎حين إندلعت الحرب العالمية الثانية عام 1939 كان عزرا ﭙاوند يعمل في الإذاعة الإيطالية لقاء أجر , وكان يكتب للعديد من الصحف معارضا سياسة الولايات المتحدة المريكية التي دخلت الحرب الى جانب الحلفاء بعد موقعة ( بيرل هاربر ) عام 1941 .
‎في سلسلة أحاديثه من إذاعة إيطاليا كان يتحدث عن ( الربا ) الذي تجنيه البنوك المركزية من حكومات الدول وكيف أنها بواسطة الديون إستطاعت التسلل الى القرار الحكومي الأمريكي والبريطاني بخوض الحرب , وكيف أنها وبنفس ذلك المال كانت قد إشترت الصحف والإذاعات التي تروج للحرب وكان يدعو الى الحرية الإقتصادية , وكان يتحدث عن دعايات الحرب المناهضة للنازية والفاشية بإعتبارهما ضد اليهود , وقد عدت الولايات المتحدة الأمريكية كل ذلك فيما بعد مما يقع تحت طائلة ( معاداة السامية ) .
‎في الحقيقة كان هناك العديد من الأمريكان في تلك الفترة الذين يؤمنون بكل كلمة كان يقولها عزرا ﭙاوند عبر الميكرفون عن السياسية العدوانية للولايات المتحدة الأمريكية أثناء الحرب العالمية الثانية , وعن طبيعة وأسباب القتال الأوربي , وعن قوة اليهود المتنامية بسبب الدعم الأمريكي , وكانت هذه الأحاديث تسجل أولاً بأول من قبل جهاز ( مراقبة الإذاعات الأجنبية ) في الحكومة الأمريكية وتسجيلاته محفوظة حتى اليوم في مكتبة الكونغرس الأمريكي .. وبناءا على ذلك تم توجيه تهمة ( التمرد ) الى عزرا ﭙاوند عام 1943 .
HYPERLINK “http://en.wikipedia.org/wiki/File:Ezra_Pound_1945_May_26_mug_shot.jpg”

حين أسس موسوليني ( جمهورية إيطاليا الإشتراكية ) في شمال إيطاليا بعد أن حرره الألمان من السجن الذي وضعه فيه الملك في أيلول 1943 فإن عزرا ﭙاوند إرتحل هو أيضاً الى الشمال ليعمل في إذاعته , وحين سقطت جمهورية موسوليني في مايس 1945 تم إعتقال عزرا ﭙاوند من قبل الجيش الأمريكي الموجود في إيطاليا ( جنوة ) ثم تم ترحيله الى معسكر الإعتقال الأمريكي في ( بيزا ) حيث وضع لمدة 25 يوم في قفص في العراء قبل أن يتم إعطاؤه خيمة يحتمي بها وكان متألماً جداً , يتضح ألمه من خلال المقاطع الشعرية التي كتبها خلال إعتقاله وكان يرثي بها خراب أوربا , ويرثي بها نفسه , ويرثي العالم الحر .

‎كانت شهادة الروائي جورج أرويل عن عزرا ﭙاوند في العام 1949 تقول : (( كان ﭙاوند أحد الأتباع المتحمسين لموسوليني منذ العشرينات من هذا القرن ولم يخف ذلك , كما أود القول بأنه لم يكن مؤيداً للنازية بشدة , أو ضد الروس , لكن دافعه الحقيقي هو كراهيته لبريطانيا وأمريكا واليهود , وأتذكره على الأقل في واحد من برامجه المذاعة , لم يكن يعترض على المذبحة التي تعرض لها اليهود في أوربا , بل كان يحذر من الدور الحالي والمقبل لليهود الأمريكان )) .
‎حين تم إحضار عزرا ﭙاوند الى داخل الولايات المتحدة الأمريكية وجهت تهمة التمرد إليه , وتم التحقيق معه عن نشاطاته في خدمة جمهورية موسوليني .. ولإصراره على آرائه ومبادئه فقد وجد من قبل ( هيئة محلفين فيدرالية خاصة ) مختلاً عقليا ً حيث تم إرساله الى ( مستشفى سانت إليزابث للأمراض العقلية ) في واشنطون حيث أمضى فيها 12 عاماً تمتد من عام 1946 وحتى عام 1958 .

‎ وخلال هذه الفترة كان يعكف في مستشفاه على كتابة المقاطع الشعرية في الجزء الذي يعرف ب ( الكلاسيكيات الكونفشيوسية ) .

‎كما صدرت له وهو في مستشى الأمراض العقلية مجوعته الشعرية ( قصائد عزرا باوند ) عام 1951 وكان له العديد من المعجبين بشعره والأصدقاء الذين يزورونه في المستشفى , ولذلك نسق عدد منهم حملة من أجل إطلاق سراحه من المستشفى فتم ذلك .

‎مباشرة بعد خروجه من المستشفى غادر الولايات المتحدة الأمريكية وعاد الى إيطاليا في تموز 1958 وعندما سئل عن أحتجازه في مستشفى الأمراض العقلية قال : (( لا لم أكن فيها لفترة طويلة , غادرت المستشفى وكنت في أمريكا وجميع أمريكا هي ملجأ مجانين )) .

‎منذ العام 1961 دخل عزرا ﭙاوند في العزلة والصمت بإرادته إحتجاجاً على زيف العالم وبطلان الكلمات , وكان نادراً ما يتكلم .
‎ وبعد يومين من عيد ميلاده 78 غادر العالم كواحد من أعظم المبدعين الذين عاشوا في القرن العشرين ودفن في إيطاليا .. بين البشر الذين أحبهم وأحبوه بأسمى معاني الإخلاص .

ادگار آلن پو

اِدگارآلِن پو (به انگلیسی: Edgar Allen Poe) (زادهٔ ۱۸۰۹ – درگذشتهٔ ۱۸۴۹)، نویسنده داستان‌های کوتاه، شاعر، نقاد و ویراستار آمریکایی است که عمده شهرتش به خاطر توسعه‌بخشیدن به گونه‌های ادبی وحشت و خیال‌پردازی می‌باشد. فضای ترسناک و درون‌مایهٔ گوتیک حاکم بر آثار او، در ادبیات داستانی آمریکا بی‌همتایند. پو از پیشروان داستان‌های پلیسی مدرن محسوب می‌شود و بسیاری از آثار او شهرت جهانی دارند.

پو زادهٔ شهر بوستون در آمریکا بود. وی در آغاز سروده‌هایش را در مجله‌ای در نیویورک به چاپ رساند. وی با دختر عمویش پیمان زناشویی بست. با مرگ همسرش دچار سرخوردگی و ناامیدی بسیاری شد که این غم و اندوه وی بر آثارش نیز اثر گذاشت.

در کودکی پدر خود را از دست داد. با آن‌که توانست به دانشگاه برود، تحصیل خود را از برای ناسازگاری با ناپدری خویش رها کرد و از خانه گریخت. پس از چندی به دانشکدهٔ افسری وست پوینت رفت با این باز آن‌ها را نیز موافق طبع خویش نیافت و ترک کرد.

وی استاد نوشتن داستان کوتاه بود. از ادگار آلن پو به عنوان بنیان‌گذار داستان کوتاه امروزی یاد می‌کنند. داستان‌های کوتاه وی، نوعی از قصه‌های کهن بود که در زمینه‌های وحشت، انتقام و حوادث مهیب و هولناک بازآفرینی شده و گسترش یافته بود.

در ۱۸۴۹ او را بیهوش در جوی خیابانی پیدا کردند و به بیمارستان بردند. چهار روز در حال مرگ و زندگی به سر برد و هذیان گفت. از چیزهایی وهمی و شبحی بر دیوار حرف می‌زد، اما نتوانست بگوید که چه بر سر او آمده و در ۱۷ اکتبر ۱۸۴۹ در بیمارستان، دیده از جهان فرو بست.

ابوالقاسم فردوسی

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی (زادهٔ ۳۲۹ ه‍.ق، ۳۱۹ ه‍.خ – درگذشتهٔ پیش از ۴۱۱ ه‍.ق، ۳۹۷ ه‍.خ در توس خراسان) بر پایه دیدگاه بیشتر پژوهشگران امروزی، فردوسی در سال ۳۲۹ هجری قمری برابر با ۳۱۹ خورشیدی (۹۴۰ میلادی) در روستای باژ در شهرستان توس (طوس) در خراسان دیده به جهان گشود.

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی (زادهٔ ۳۲۹ ه‍.ق، ۳۱۹ ه‍.خ – درگذشتهٔ پیش از ۴۱۱ ه‍.ق، ۳۹۷ ه‍.خ در توس خراسان) بر پایه دیدگاه بیشتر پژوهشگران امروزی، فردوسی در سال ۳۲۹ هجری قمری برابر با ۳۱۹ خورشیدی (۹۴۰ میلادی) در روستای باژ در شهرستان توس (طوس) در خراسان دیده به جهان گشود.

سال زایش فردوسی در ۳۲۹ هجری قمری از آنجا دریافته شده است که در یکی از سروده‌های فردوسی می‌توان زمان سلطنت سلطان محمود غزنوی بر ایران در سال ۳۸۷ هجری قمری (برابر با ۳۷۵ خورشیدی) را دریافت کرد :

بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت
نوان‌تر شدم چون جوانی گذشت
فریدون بیداردل زنده شد
زمین و زمان پیش او بنده شد

و همچنین با درنگریستن به این که فردوسی در سال ۳۸۷ قمری، پنجاه و هشت ساله بوده‌است، می توان درست بودن این گمانه را پذیرفت.

نظامی عروضی، نخستین پژوهنده‌ای که دربارهٔ زندگی فردوسی جستاری نوشته ‌است، زایش فردوسی را در ده «باز» (پاز) دانسته‌ است. منابع تازه‌تر روستاهای «شاداب» و «رزان» را نیز جایگاه زایش فردوسی دانسته‌اند اما بیشتر پژوهشگران امروزی این گمانه‌ها را بی‌پایه می‌دانند. پاژ امروزه در ۱۵ کیلومتری شمال شهر مشهد قرار دارد و مرکز دهستان تبادکان است.

نام او همه جا ابوالقاسم فردوسی شناخته شده است. نام کوچک او را در منابع کهن‌تر مانند عجایب‌المخلوقات و تاریخ گزیده (حمدالله مستوفی) و سومین مقدمهٔ کهن شاهنامه، «حسن» نوشته‌اند. منابع کم‌اعتبارتر همچون ترجمهٔ عربی بنداری، مقدمهٔ دست‌نویس فلورانس و مقدمهٔ شاهنامه بایسنقری (و نوشته‌های برگرفته از آن) نام او را «منصور» گفته‌اند. نام پدر او نیز در تاریخ گزیده و سومین مقدمهٔ کهن شاهنامه «علی» گفته شده‌است. محمدامین ریاحی پس از بررسی کهن‌ترین‌ منابع، نام «حسن بن علی» را پذیرفتنی دانسته است، و این نام را با قرینه‌های دیگری که وابستگی او را به یکی از فرقه‌های تشیع می‌رساند سازگارتر دانسته است.

برای پدر فردوسی در منابع کم‌ارزش‌تر نام‌های دیگری نیز آورده‌اند مانند: «مولانا احمد بن مولانا فرخ» (مقدمهٔ بایسنغری)، «فخرالدین احمد» (هفت اقلیم)، «فخرالدین احمد بن حکیم مولانا» (مجالس المؤمنین و مجمع الفصحا)، و «حسن اسحق شرفشاه» (تذکرة الشعراء). تئودور نولدکه در کتاب حماسهٔ ملی ایران در باره نادرست بودن نام «فخرالدین» نوشته‌است که دادن لقب‌هایی که به «الدین» پایان می‌یافته‌اند در زمان آغاز نوجوانی فردوسی کاربرد پیدا کرده‌است و ویژه «امیران مقتدر» بوده‌است، ازاین رو پدر فردوسی نمی‌توانسته چنین لقبی داشته باشد.

بر پایۀ اشاره‌های ضمنی فردوسی دانسته شده است که او دهقان و دهقان‌زاده بود. دهقان در عصر فردوسی و در شاهنامهٔ او به معنی ایرانی‌تبار و نیز به معنی مالک روستا یا رئیس شهر بوده است. در بارۀ دوران کودکی و جوانی او نه خود شاعر سخنی گفته و نه در منابع کهن جز افسانه و خیال‌بافی چیزی به چشم می‌خورد. با این حال از دقت در ساختار زبانی و بافت تاریخی-فرهنگی شاهنامه می‌توان دریافت که او در دوران پرورش و بالندگی خویش از راه مطالعه و ژرف‌نگری در سروده‌ها و نوشتارهای پیشینیان خویش سرمایۀ کلانی اندوخته که بعدها دست‌مایۀ او در سرایش شاهنامه شده است. همچنین از شاهنامه این گونه برداشت کرده‌اند که فردوسی با زبان‌ عربی و دیوان‌های شاعران عرب و نیز با زبان پهلوی آشنا بوده‌است.

آغاز زندگی فردوسی همزمان با گونه‌ای جنبش نوزایش در میان ایرانیان بود که از سدۀ سوم هجری آغاز شده و دنباله و اوج آن به سدۀ چهارم رسید، و گرانیگاه آن خراسان و سرزمین‌های فرارود بود. در درازنای همین دو سده شمار چشمگیری از سرایندگان و نویسندگان ظهور کردند و با آفرینش ادبی خود زبان پارسی دری را که توانسته بود در برابر زبان عربی پایدار بماند، توانی روزافزون بخشیدند و به صورت زبان ادبی و فرهنگی درآوردند. فردوسی از همان اوان کودکی شاهد کوشش‌های مردم پیرامونش برای پاسداری ارزش‌های دیرینه بود و خود نیز در چنان زمانه و زمینه‌ای پا به پای بالندگی جسمی به فرهیختگی رسید و رهرو سخت‌گام همان راه شد.

کودکی و جوانی فردوسی در زمان سامانیان سپری شد. شاهان سامانی از دوستداران ادب فارسی بودند. آغاز سرودن شاهنامه را بر پایهٔ شاهنامه ابومنصوری از زمان سی سالگی فردوسی می‌دانند، اما با درنگریستن به توانایی فردوسی می‌توان چنین برداشت کرد که وی در جوانی نیز به سرایندگی می‌پرداخته‌ است و چه بسا سرودن بخش‌هایی از شاهنامه را در همان زمان و بر پایه داستان‌های کهنی که در داستان‌های گفتاری مردم جای داشته‌اند، آغاز کرده‌ است. این گمانه می‌تواند یکی از سبب‌های ناهمگونی‌های زیاد ویرایش‌های دستنویس شاهنامه باشد، به این سان که ویرایش‌های کهن‌تری از این داستان‌های پراکنده دست‌مایه نسخه‌برداران شده باشد. از میان داستان‌هایی که گمان می‌رود در زمان جوانی وی گفته شده باشد می‌توان داستان‌های بیژن و منیژه، رستم و اسفندیار، رستم و سهراب، داستان اکوان دیو، و داستان سیاوش را نام برد.

فردوسی پس از آگاهی یافتن از مرگ دقیقی توسی و نیمه‌کاره ماندن گشتاسب‌نامه سرودۀ او (که به زمانه زرتشت می‌پردازد)، به نگاشته شدن شاهنامه ابومنصوری، که به نثر بوده و منبع دقیقی توسی در سرودن گشتاسب‌نامه بوده‌است پی برد، و به دنبال آن به بخارا پایتخت سامانیان («تختِ شاهِ جهان») رفت تا آن را بیابد و بازمانده آن را به شعر در آورد. فردوسی در این سفر «شاهنامهٔ ابومنصوری» را نیافت اما در بازگشت به توس، امیرک منصور، که از دوستان فردوسی بوده‌است و «شاهنامه ابومنصوری» به دستور پدرش ابومنصور محمد بن عبدالرزاق یکپارچه و نوشته شده بود، نسخه‌ای از آن را در اختیار فردوسی نهاد.

شاهنامه پر آوازه‌ترین سروده فردوسی و یکی از بزرگ‌ترین نوشته‌های ادبیات کهن پارسی می‌باشد. فردوسی سرودن شاهنامه را بر پایۀ متن ابومنصوری در حدود سال ۳۷۰ هجری قمری آغاز کرد و سر انجام آن را در سال ۳۸۴ هجری قمری (برابر با ۳۷۲ خورشیدی) با این بیت‌ها به انجام رساند:

سر آمد کنون قصۀ یزدگرد
به ماه سفندارمذ روز ارد
ز هجرت سه صد سال و هشتاد و چار
به نام جهان داور کردگار
این ویرایش نخستین شاهنامه بود و فردوسی نزدیک به بیست سال دیگر در تکمیل و تهذیب آن کوشید. این سال‌ها مقارن با برافتادن سامانیان و برآمدن سلطان محمود غزنوی بود. فردوسی در سال ۳۹۴ هجری قمری (برابر با ۳۸۲ خورشیدی) در سن شصت و پنج سالگی بر آن شد که شاهنامه را به سلطان محمود اهدا کند، و از این رو دست به کار تدوین ویرایش تازه‌ای از شاهنامه شد. آشکارترین تازگی در این ویرایش دوم، گذشته از تکمیل بخش‌های مربوط به پادشاهی ساسانیان، افزودن بیت‌هایی در ستایش محمود در آغاز و انجام شاهنامه و در اول و آخر دفترهای چندگانۀ آن بوده است. پایان ویرایش دوم شاهنامه در سال ۴۰۰ هجری قمری در هفتاد و یک سالگی فردوسی بوده است:

چو سال اندر آمد به هفتاد و یک
همی زیر بیت اندر آرم فلک
ز هجرت شده پنج هشتاد بار
به نام جهان داور کردگار

فردوسی شاهنامه را در شش یا هفت دفتر به دربار غزنه نزد سلطان محمود فرستاد. به گفته خود فردوسی، سلطان محمود «نکرد اندر این داستانها نگاه» و پاداشی هم برای وی نفرستاد. از این رویداد تا پایان زندگانی، فردوسی بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه افزود که بیشتر در گله و انتقاد از محمود و تلخ‌کامی سراینده از اوضاع زمانه بوده است. در روزهای پایانی زندگی فردوسی از سن خود دو بار یاد کرده، و خود را هشتاد ساله و جای دیگر هفتاد و شش ساله خوانده‌است:

کنون عمر نزدیک هشتاد شد
امیدم به یک باره بر باد شد
کنون سالم آمد به هفتاد و شش
غنوده همه چشم میشار فش

سال مرگ فردوسی تا چهار سده پس از زمان او در منابع کهن نیامده است. نخستین نوشته‌ای که از زمان مرگ فردوسی یاد کرده‌ مقدمه شاهنامه بایسنغری است که سال ۴۱۶ هجری قمری را آورده است. این دیباچه که امروزه بی‌پایه بودن مطالب آن به اثبات رسیده از منبع دیگری یاد نکرده‌ است. تذکره‌نویسان بعدی همین تاریخ را تکرار کرده‌اند. جدای از آن تذکرة‌الشعرای دولتشاه (که آن هم بسیار بی‌پایه‌است) زمان مرگ او را در سال ۴۱۱ هجری قمری آورده ‌است. محمدامین ریاحی، با درنگریستن در گفته‌هایی که فردوسی از سن و ناتوانی خود یاد کرده‌است، این گونه نتیجه‌گیری کرده‌است که فردوسی می‌بایستً پس از سال ۴۰۵ هجری قمری و پیش از سال ۴۱۱ هجری قمری از جهان رفته باشد.

پس از مرگ، از به خاکسپاری پیکر فردوسی در گورستان مسلمانان جلوگیری شد و سرانجام در باغ خود وی یا دخترش در طوس به خاک سپرده شد. چرایی به خاک سپرده نشدن او در گورستان مسلمانان را به سبب دشمنی یکی از دانشمندان کینه توز توس (بر پایه چهار مقالهٔ نظامی عروضی) دانسته‌اند. عطار نیشابوری در اسرارنامه این داستان را این‌گونه آورده‌است که «شیخ اکابر، ابوالقاسم» بر جنازهٔ فردوسی نماز نخوانده‌است و حمدالله مستوفی در پیشگفتارظفرنامه او را شیخ ابوالقاسم کُرّکانی دانسته‌است که پیروان زیادی داشته‌است. در برخی نویسندگان دیگر نام او را «ابوالقاسم گرگانی» یا «جرجانی» نیز آورده‌اند که گمان می‌رودً عربی‌شده نام گرگانی باشد. ریاحی پیوند دادن آن رخداد را با کُرّکانی صوفی ناروا دانسته‌است از آنجا که او در هنگام مرگ فردوسی نزدیک به سی سال داشته‌است.

افسانه‌های فراوانی دربارهٔ فردوسی و شاهنامه گفته شده که بیشتر به سبب شور و دلبستگی مردم دوستدار فردوسی و انگارپردازی شاهنامه خوانان پدید امده‌اند. بی‌پایه بودن بیشتر این افسانه‌ها به‌آسانی با بهره‌گیری از منابع تاریخی یا با بهره‌گیری از سروده‌های شاهنامه روشن می‌شود. از این دست می‌توان داستان راه یافتن نسخه پهلوی شاهنامه از تیسفون به حجاز و حبشه و هند و سرانجام به ایران آمدنش به دست یعقوب لیث، داستان راه یافتن فردوسی به دربار سلطان محمود، رویارویی فردوسی با سه سراینده دربار غزنویان (عنصری، فرخی، و عسجدی)، داستان‌های سفر فردوسی به غزنه یا ماندنش در غزنه، داستان فرار او به بغداد، هند، طبرستان، یا قهستان پس از نوشتن هجونامه، داستان پیشکش کردن شاهنامه به سلطان محمود به سبب نیازمندی و تنگدستی وی در فراهم آوردن جهیزیه برای دخترش، داستان فرستادن پیشکشی که سلطان محمود به فردوسی نوید آن را داده بوده‌است به سان پول سیمین به جای زر به پیشنهاد احمد بن حسن میمندی و بخشیدن آن پاداش به فقاع‌فروش و حمامی به دست فردوسی و پشیمانی سلطان محمود و هم‌زمانی رسیدن پاداش زر با مرگ فردوسی را نام برد.

تنها سروده‌ای که روشن شده از برای فردوسی است، خود شاهنامه‌است (جدای از بیت‌هایی که خود او از سروده‌های دقیقی دانسته‌است). سروده‌های دیگری نیز از فردوسی دانسته شده‌اند مانند چند قطعه، رباعی، قصیده، و غزل که پژوهشگران در این که سراینده آنها فردوسی باشد بسیار دودل می‌باشند و به ویژه قصیده‌ها را سرودهٔ زمان صفویان می‌دانند.

سروده‌های دیگری نیز از برای فردوسی دانسته شده‌اند که بیشترشان بی پایه هستند. نامورترین آنها مثنوی‌ای به نام یوسف و زلیخا است که در مقدمه بایسنغری سرودۀ فردوسی به شمار رفته‌است. اما این گمانه از سوی پژوهشگران نادرست دانسته شده و از آن میان مجتبی مینوی در سال ۱۳۵۵ هجری شمسی گویندهٔ آن را «ناظم بیمایه‌ای به نام شمسی» یافته‌است. محمدامین ریاحی او را شرف‌الدین یزدی (که ریاحی او را «دروغ‌پرداز» نامیده‌است) دانسته‌است و بر این باور بوده‌است که مقدمهٔ بایسنغری را هم همین نویسنده نوشته باشد. یکی از نگاشته‌های دیگری که از فردوسی دانسته‌ بوده‌اند گرشاسب‌نامه است که روشن شده‌ است که از اسدی توسی است و چند دهه پس از مرگ فردوسی سروده شده‌است.

سرودهٔ دیگری که از فردوسی دانسته شده‌است «هجونامه»ای در نکوهش سلطان محمود است که به گفتار نظامی عروضی صد بیت بوده‌است و شش بیت از آن به جای مانده‌است. ویرایش‌های گوناگونی از این هجونامه در دست بوده‌است که از ۳۲ بیت تا ۱۶۰ بیت داشته‌اند. انتساب چنین هجونامه‌ای را به فردوسی، برخی از پژوهشگران نادرست دانسته‌اند، مانند محمود شیرانی که با درنگریستن به این که بسیاری از بیت‌های این هجونامه از خود شاهنامه یا مثنوی‌های دیگر آمده‌اند و بیت‌های دیگر نیز از دید ادبی کاستی دارند چنین نتیجه‌گیری کرد که این هجونامه ساختگی است. اما محمدامین ریاحی با درنگریستن به این که از این هجونامه در شهریارنامهٔ عثمان مختاری (از ستایشگران مسعود سوم غزنوی نوادۀ محمود)، که پیش از چهار مقالهٔ نظامی عروضی نوشته شده‌است، نام برده شده‌است، سرودن هجونامه‌ای توسط فردوسی را پذیرفتنی دانسته ‌است.

در همان سال‌های آغازین پس از مرگ فردوسی ناسازگاری و کینه ورزی با شاهنامه آغاز شد که بیشتر به سبب سیاست‌های ایران ستیزانه دربار عباسیان و مدارس نظامیه پدید آمد. سلطان محمود پس از چیرگی بر ری در سال ۴۲۰ ه‍.ق ، مجدالدولهٔ دیلمی را به سبب خواندن شاهنامه سرزنش کرده‌است. [۱۱]

نویسندگانی نیز، مانند عبدالجلیل رازی قزوینی نویسندۀ کتاب النقض- که شیعه بوده‌است – شاهنامه را «ستایش گبرکان» دانسته‌اند (همچنین عطار نیشابوری) و خواندن آن را «بدعت و ضلالت». سرایندگان دیگری نیز از فرخی سیستانی («گفتا که شاهنامه دروغ است سربه‌سر») و معزی نیشابوری («من عجب دارم ز فردوسی که تا چندان دروغ/از کجا آورد و بیهوده چرا گفت آن سمر») گرفته تا انوری («در کمال بوعلی نقصان فردوسی نگر/هر کجا آید شفا شهنامه گو هرگز مباش») فردوسی را سرزنش کرده‌اند. گمان می‌رود که اینان برای خوشنودسازی سردمداران ایران‌ستیزی که از شاهنامۀ فردوسی دل خوشی نداشته‌اند، شاهنامه را دروغ، پر از کاستی، یا بی‌ارزش دانسته‌اند.

تا دو سده پس از فردوسی، در کتاب‌های تاریخ و رجال ادب که به دستور فرمانروایان و بزرگان زمانه و همساز با پسند دیوانیان و اهل مدرسه تألیف می‌شده است، نامی از فردوسی نیست. از همین رو در کتاب‌هایی چون تاریخ یمینی، زین‌الاخبار، تاریخ بیهقی، یتیمه‌الدهر و انساب سمعانی نامی و اثری از بزرگ‌ترین شاعر آن عصر و رویدادهای زندگی او نیست.

جدا از سکوت عمدی که تا دویست سال بعد از مرگ فردوسی دربارهٔ او برقرار بوده‌است و به سبب آن بسیاری از نویسندگان و سرایندگان نامی از فردوسی یا شاهنامه نیاورده‌اند، در سرزمین‌های دورتر از بغداد که خلافت عباسی بر آنها چیرگی کمتری داشت، از شبه‌قاره هند گرفته تا سیستان، آذربایجان، اران، و آسیای صغیر، نویسندگان و شاعرانی از فردوسی یاد کرده‌اند و یا او را ستوده‌اند. برای نمونه مسعود سعد سلمان گزیده‌ای از شاهنامه گرد آورد و نظامی عروضی در میانه‌های قرن ششم هجری نخستین زندگی نامه از فردوسی را در چهار مقاله نوشت. در نزدیکی سال ۶۲۰ ه‍.ق نیز کوتاه‌ای از شاهنامه در شام به دست بنداری اصفهانی به عربی برگردانده شد.

پس از یورش مغول و نابودی عباسیان، پرداختن به شاهنامه در نزد درباریان نیز افزایش یافت و از این دست حمدالله مستوفی در آغازه قرن هشتم هجری در زمان ایلخانان ویرایشی از شاهنامه بر پایهٔ چندین نسخه‌ای که یافته بود پدید آورد. در زمان تیموریان نیز، در سال ۸۲۹ ه‍.ق در هرات، به دستور شاهزادهٔ تیموری بایسنغر میرزا ویرایشی نگاره‌دار از شاهنامه پدید آورده شد که گمان می‌رود بسیاری از نسخه‌های موجود شاهنامه از روی آن نوشته‌ شده است.

پس از تلاش حمدالله مستوفی در ویرایش شاهنامه در سده هشتم و شاهنامهٔ بایسنغری در سده نهم هجری، نخستین ویرایش شاهنامه در کلکته انجام گرفت که بار نخست خرد بود و در ۱۸۱۱ میلادی (توسط ماثیو لمسدن) و بار دوم یکپارچه و همه جانبه در ۱۸۲۹ میلادی (به ویرایش ترنر ماکان انگلیسی) چاپ شد. از ویرایشگران دیگر شاهنامه می‌توان از ژول مول فرانسوی، وولرس و لاندوئر هلندی، ی. ا. برتلس روس، نام برد. از ویراستاران ایرانی شاهنامه می‌توان عبدالحسین نوشین، مجتبی مینوی، جلال خالقی مطلق، فریدون جنیدی و مصطفی جیحونی را نام برد.

از آن میان، جلال خالقی مطلق، بازنگرانه‌ترین ویرایش شاهنامه را همراه با پژوهش‌ها و یادداشت‌های فراوان پدید آورده‌ است و به گفتۀ برخی بهترین ویرایش از شاهنامه است. شاهنامهٔ ویراستهٔ جلال خالقی مطلق در ۸ جلد زیر نظر احسان یارشاطر در نیویورک به چاپ رسیده است.

از سدهٔ نوزدهم میلادی به این سو پژوهش‌های فراوانی دربارهٔ فردوسی و شاهنامه انجام گرفته‌ است. ژول مول، تئودور نولدکه، سید حسن تقی‌زاده، هانری ماسه، فریتز ولف، ملک‌الشعرا بهار، محمد قزوینی، مجتبی مینوی، محمدامین ریاحی، محمدعلی اسلامی ندوشن و شاهرخ مسکوب از شناخته‌ترین پژوهشگران دربارهٔ فردوسی و شاهنامه هستند.

در ایران روز ۲۵ اردیبهشت به نام روز بزرگداشت فردوسی نامگذاری شده است. هر سال در این روز آیین‌های بزرگداشت فردوسی و شاهنامه در دانشگاهها و نهادهای پژوهشی برگزار میشود.